🌼💛🔗
در دهکدهای دورافتاده واقع در دامنههای کوهستانی، یک جوان به نام کیان زندگی میکرد. او همیشه از رویای دیدن دست خدا در طبیعت مشغول بود. هر روز صبح زود از خانه خارج میشد و به سوی جنگلها و دشتهای دهکده میرفت. همراه با دیدن زیبایی های طبیعت امیدوار به دیدن علایم و نشانههای شگفتانگیز از حضور خدا میشد.
یک روز، پس از گذراندن سالهای زیادی در دهکده، کیان تصمیم گرفت که به سفری طولانیتر و استثناییتر در جستجوی دست خدا برود. او با کمربندی به خود که حاوی لوازم ضروری برای یک سفر در طبیعت بود مجهز شد و از دهکده خارج شد.
مسیر سفر او به سمت کوهستان پر از فراوانی و جنگلهای گرم و مرتفع بود. بر روی این مسیر، کیان با تعداد زیادی از پدران بزرگ و مرغان وحشی و دیگر اهالی جنگل، در ارتباط بود.
در این سفر، کیان با شکارچیان قدیمی محلی آشنا شد که به او گفتند: 'نه، دست خدا را نمیتوان دید، اما میتوان احساس کرد.' این حرفها نه تنها او را به تعجب واداشت، بلکه دگرگونی نگرش او را به شکل عمیقی تغییر داد. او احساس کرد که به جای دنبال کردن شگفتیهایی که فقط از آن جاذبه میکشید، قادر است بخشی از ارتباط نزدیک و عمیقی با دست خدا برقرار کند.
در ادامه سفر، کیان در عمق جنگلها و بر فراز کوهستانها سفر کرد و در هر نقطه از طبیعت، حس کرد که موجب حضور نزدیک تر دست خدا شدهاست. او احساس کرد که هر اندازه که میبیند و میشنود، حضور یک قدرت بزرگتر از زمین در حال تجلی است.
سرانجام، سفر کیان به یک خاتمه کامل رسید و او به دهکده خود بازگشت. او که تغییر زیادی در نگرش و دیدگاه به دست آورده بود نه تنها زندگی خود را دوباره شروع کرد بلکه تصمیم گرفت تا دوستان و خانوادهاش را نیز در مسیری جدید راهنمایی کند.